دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم، یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد. حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ...، از صحراهای سوزان ...، از کوههای بلند ...، از دره های عمیق ...، از دریاها ...، از شهرهای شلوغ...
سالها گذشت؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است. هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود. سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 5:50 AM توسط زهرا
|
...
هر جا که می رفت، بهشت هم دنبال او می رفت. اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد.
بهشت به خدا می گفت: خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد.
گذارش به هر جا می افتاد، دوزخ از آنجا می گریخت.
دوزخ می گفت: خدایا، ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد.
خدا بهشت را در دست راست او گذاشت و دوزخ را در دست چپش. اما جوانمرد هر دو را به خدا باز گرداند و گفت: خدایا! نه به این امید دارم و نه از آن بیم. امیدم تنها به تو است و بیمم تنها از تو.
بودنت بهشت است و نبودنت جهنم.
پس خدا دستش را گرفت و از روی بهشت و از روی جهنم او را جهاند و گفت: ای جوانمرد، آن سوتر از بهشت و جهنم نیز جایی است که تنها خدا از آن با خبر است و آنان که سَر عبور از بهشت و جهنم را دارند.
..............................
بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند. دروازه بهشت باز شد و فرشته ها پیش از هر کس جوانمرد را فراخواندند تا وارد بهشت شود.
بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند و گفتند: مگر جوانمرد چه کرده است که پیش از دیگران به بهشت می رود؟
فرشته ها گفتند: نمی دانید که او چه کرده است. خداوند به همگان فکرت داد اما او توانست از فکرت به محبت برسد و از محبت به هیبت و از هیبت به حکمت. اما نیکو آن بود که او از حکمت به شفقت رسید. شما نبودید و نمی دانید که او با شفقتش چه می کرد. او بود که شب و روز برای مردم دعا می کرد و می خواست به جای همه مردم بمیرد تا هیچ کس طعم مرگ را نچشد، او بود که می خواست حساب همه مردم را از او بکشند تا در قیامت حسابی برای کسی نماند٬ او بود که از خدا خواهش می کرد به جای همه مجازات شود تا دوزخ از گنهکاران خالی بماند. حالا بهشت و نوبت اولین، کمترین چیزی است که باید به او داد.
جوانمرد، اما بهشت و نوبت اولین را قبول نکرد. او از میان همه ی پاداشها، تنها خشنودی خدا را برداشت و بهشت و نوبتش را هم به دیگران بخشید!!!
(ای کاش جوانمردی هم در دوران ما می زیست تا می آموختیم عشق راستین را-نه آن که صرف بهشت و جهنمش است!)
+
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 1:13 AM توسط زهرا
|
در شهری که به دنیا آمدم زن و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند!
در یکی از شبهای تابستان آرام و زیبا٬ مادر و دختر طبق عادت همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر به دخترش گفت: هلاک شود آن دشمن بدخوی من! تو جوانی مرا تباه کردی تا زندگی خودت را بر ویرانه های زندگی ام آباد کنی. ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!
دختر پاسخش داد و گفت: ای زن نفرین شده و پست و خودخواه! ای کسی که سد راه آزادی من شده ای! ای کسی که دوست می دارد زندگی ام را انعکاس زندگی فرسوده خود کند! آیا شایسته ی هلاک نیستی؟
در همین اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند.
لذا مادر با مهربانی گفت: این تو هستی ای کبوتر من!
دخترش با صدایی شیرین پاسخ داد: آری! این من هستم ای مادر مهربانم!
برنده
دیگران را نکوهش می کند ولی آنان را می بخشد.
بازنده
چنان بزدل است که قادر به نکوهش دیگران نیست٬
و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم٬ نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 6:28 PM توسط زهرا
|
می دونی ؟ گاهی وقتا از خودم می پرسم چرا ؟ چرا حالا که تمنای نگاهمون یکی نیست ، حالا که راهمون از هم جداس ، پس چرا من راه خودمو نمی رم ؟ به کدوم هدف افتادم دنبال تو ؟ تویی که حالا فهمیدم خودتم هدف مشخصی نداری ؟! هان ؟ حالا که می دونم تو اوج گرفتی و من فقط ناظر تو ام ، حالا که رفتی اون بالا ها و منو نگاه نمی کنی ، حالا که فقط منم که اینقدر تو رو نگاه کردم دارم کور میشم ، پس به چه امید ؟ حالا که می دونم سر و صداهای شلوغی که تو دلته نوای آروم دعوت منو به گوشت نمی رسونه ، واسه چی ؟
حالا که میدونم باورات با من یکی نیست ، حالا که می دونم فکرت یه جای دیگه ست ، حالا که می فهمم معنی هیچکدوم از شعرایی که برات خوندمو نفهمیدی ، حالا که می بینم وقتی برات از دلم حرف می زدم ، حواست جای دیگه بود پس واسه چی ؟
اصلا از اول چرا ؟ از همون روز اول ، چرا منو با خودت بردی ؟ پیش خودت ... و منو از خودم جدا کردی . به خودم که اومدم ، دیدم از خودم جدا شدم و تو هم پیشم نیستی . چرا ؟ من که از اول ادعایی نداشتم . من فقط می خواستم یه دل سیر نگات بکنم . همین ! منو محو تماشای خودت کردی ... بعد که چشامو باز کردم ، دیدم دارم از خودم دورتر و دورتر میشم . ازت پرسیدم داری چیکار می کنی ؟ و جواب دادی : اگه میخوای منو ببینی ، اگه دستامو میخوای ، بهاش همینه . اگه نمی خوای که ... ـ چرا چرا میخوام ببینمت ... عیب نداره منو از خودم رها کن ... ببر بالا ، پیش خودت ... اون دور دورا ...
ولی چرا ؟ چرا همین که اوج گرفتی دستامو رها کردی تا بیفتم ؟ چرا همین که اوج گرفته بودم دستامو رها کردی و دستای یکی دیگه رو گرفتی ؟ چون دستام یخ بود ؟ نمی دونستی که در اون لحظه از ذوق با تو بودن یخ کرده بودم . می دونم اونی که دستاشو گرفتی اصلا یخ نکرده بود ... حالا من موندم این پایین تنهای تنها . حتی دیگه من خودمم ندارم ! کارم شده این که هر روز تو اون بالا نگات کنم که چه جوری هر روز دستت تو دست یکیه و هی میری بالاتر و از من دورتر میشی . حالا من موندم و حرفها و آه و نفرین و سرزنشهای مردم . گاهی وقتا دلم بدجوری می گیره . وقتی که یاد این می افتم که حالا چقدر از تو دورم . و وقتی که می فهمم دیگه واقعا واسه ام یه آرزوی محالی ... ولی وقتی یاد اون لحطه ای می افتم که دستام توی دستت بود و برای یه لحظه منو نگاه کردی ، آروم یه لبخند می زنم و ته دلم -جوری که کسی نشنوه- با خودم میگم :
ـ ارزششو داشت!
+
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386 3:39 PM توسط زهرا
|
دین...دی دی دی دین...دی دی دی دی دی دین...
چشماتو باز می کنی...لا مصب خواب عجب چیز خوبیه!دی دی دی دین...
دستتو می کشی بالای سرت و ساعت کوکی کوچولویی که بالای سرته رو بالاخره پیدا می کنی.چشاتو به زور باز می کنی تا ببینی ساعت چنده...ساعت ۴صبحه...یاد دیشب می افتی که که عوض درس خوندن٬رفتی سراغ چرت و پرت و اینور اونور٬فرداشم امتحان فیزیک داشتی...واسه همین آخر شب ساعتو رو ۴ کوک کردی که پاشی خیر سرت فیزیک بخونی!یه خمیازه می کشی و ساعتو خاموش می کنی و دوباره با خیال راحت می خوابی.
-زهرا... وای زهرا...پاشو خواب موندیم...بدو بدو دیر شد...خیلی دیر شد...زهرا!
همچین تو خماری یه خرده به خودت میای...احساس می کنی که ساعت ۴:۲۰هستش و یه ربع چرت زدی.حالا می خوای پاشی بری فیزیک بخونی...آره...الان پا میشم...که یکهو چشت می افته به ساعت دیواری اتاقت و می بینی که ساعت ۶:۴۰هستش! و تو باید ۷ مدرسه باشی...دلت میخواد سرتو بکوبی به دیوار...هیچی فیزیک نخوندی.به زور پا میشی و می شینی تو تختت که بابات میاد:دخترم پاشو!مدرست دیر شده.بعد ۴ تومن پول تو جیبی بهت میده.میخوای از غصه آب بشی بری تو زمین...میگی:چشم!اومدم!
بزودی متوجه میشی که داری از فشار منفجر میشی.به زور خودتو می رسونی تو توالت و همین که یه خرده میخوای احساس امنیت و آرامش و البته سبکبالی بکنی...
دینگ دینگ...دینگ دینگ...صدای زنگ خونه و همزمان با اون صدای داد مادرت که میگه:بدو آژانس اومد...بدو آژانس رفت...!
و تو رو تو این فکر می ذاره که بالاخره آژانس اومد یا آژانس رفت؟!!فوری از توالت می دوی بیرون و تو جیک ثانیه لباس فرمتو می پوشی... مقنعه ات از زیر یه کپه لباس کشف شده به خاطر همین یه جای ۲×۲ ساتنی مترم نمی تونی توش پیدا کنی که چوروک نداشته باشه...بی خیال بابا!
کفشاتو همین جوری پات می کنی.دیگه وقت نیست بندشو ببندی...در حالی که مامانت داره به زور تو حلقت نون و پنیر فرو می کنه از خونه می پری بیرون.همچین با عجله از پله ها میای پایین که انگاری داری پرواز میکنی.باورت نمیشه که چه سرعتی داری به خاطر همین آخر پله ها که میخوای در بیرونو باز کنی٬بند کفشت می مونه زیر پاتو تقریبا با کله میری تو کوچه...وسوار آژانس میشی.
-سلام!ببخشید دیر شد!
-(با کلی ناز و قمیش...)ای بابا خانوم شما فکر کردید ما بیکاریم؟الان نیم ساعته ابنجا وایستادم.
(در اون لحظه دلت میخواد فکشو بیاری پایین...همین مونده که ناز راننده آژانسم بکشم!خوبه به خدا!)
همین که را می افنه شروع می کنی به بستن بند کفشت تا دیگه سوتی ندی...تو راهم همش فکر امتحانی...تا اینکه می رسید. مثل هر روز یه ۲تومنی از جیبت در میاری تا بهش بدی.
-سه تومن میشه خانوم.
-چی.........؟؟آقا چه خبره؟من هر روز دارم این مسیرو میام ها!همیشه ۲تومن میدم!
-(یارو دستش میاد که قیمتو داریو نمیتونه سیاهت کنه...)خوب اینم حساب کنید که من نیم ساعت جلو خونه تون علاف شدم!باشه... عیب نداره...از دست این دخترا...هیییی....(یه آه سوزناک از ته دل می کشه!)
از ماشین پیاده می شی و سعی می کنی با تمام زورت در رو محکم ببندی تا تلافی اخلاق گندش در آد...وارد مدرسه میشی و امتحان خوشگلتو میدی...چیزایی که نوشتیو خودتم باورت نمیشه چه برسه به معلم بیچاره!خیر سرت استعداد درخشانی!ولی عیب نداره... بعد از امتحان احساس سبکی می کنی...زنگ تفریح می خوره و میای بیرون که با دوستت(هدی)دو قدم راه بری و هوات عوض بشه. همین که چند قدم راه رفتی٬می بینی یکی از بچه ها داره با بغض اسمتو صدا می کنه و میاد طرفت...یه روزنامه ورزشیم تو دستشه...
-چی شده؟
-زهرا ببین تو گل چی نوشته!هر چی از دهنش در اومده به محمد و علی گفته..(لازم به ذکره که این دوستم شدیدا طرفدار ممد پروینه.)
-علی...؟؟!
-آره! و محمد البته!
بعد روزنامه رو میده دستم...تیتر بزرگ:انصاریان:بیشتر ضرر می کنم چون اسمی تر از شما هستم!
خدا بگم چیکار نکنه نویسنده شو هر چی توهین و تحقیر بود تو این نیم صفحه به انصاریان کرده بود...انگار پدر کشتگی داره باهاش!
اینم چند نمونه کوچیکش(یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶):
...البته جدا از پروین کوچک٬انصاریان نیز با درخشش در قلب خط دفاعی یک تنه توانست یونس گراییلی را بهترین بازیکن میدان کند!
...بازیکنان استیل آذین هرچقدر منتظر ماندند تا پروین یک گیر کوچکی به انصاریان بدهد٬این اتفاق نیفتاد و جالب اینکه علی انصاریان به عنوان رفیق شفیق پروین و پسرش شروع به سخنرانی کرد:"جان هر کس دوست دارید خودتان را درست کنید!چرا اینطوری بازی می کنید؟به خدا شاید با این بازیها هیچ تیمی مارا برای فصل آینده نخواهد!شاید خیلی از شما عین خیالتان نباشد اما من توی این تیم از همه اسمی تر هستم و دلم نمی خواهد چنین ضرری بدهم!" بعد از نطق انصاریان٬پچ پچ بازیکنها شروع شد٬آنها بار دیگر از شیرین کاری های انصاریان به تنگ آمده بودند...
...چیزی که بچه ها را شاکی کرده است این است که چطور پروین چشمش را به گاف ها و سوتی های انصاریان می بندد و ...
و هزار تا چیز دیگه که اشک تو رو در میاره...به این فکر می کنی که واقعا این آقای نوید غفاری که این مقاله مسخره رو نوشته٬اینقدر عقل نداره که بفهمه نباید شعور و شخصیت نداشته شو توی مقاله ای که اکثر مردم ایران می خونن به رخ بکشه؟ و نباید یک کسی رو (هر چقدر هم بر فرض محال افتضاح باشه!)اینجوری خورد کنه؟ و نمی فهمه که انصاریان بازیکنیه که بالاخره حدود ۱۰ سال سابقه ی حضور تو استقلال و پرسپولیس رو داره و بازیکنایی که تا حالا رنگ لیگ برتر رو هم به خودشون ندیدن ازش حساب می برن؟؟!واقعا که!
زنگ می خوره و میری بالا...تا آخر روز هیچی نمی فهمی...برگشتنه میری ایستگاه و سوار اتوبوس میشی.خدا رو شکر آفتاب از کدوم طرف در اومده اتوبوس خلوته...ته دلت خوشحالی که خوبه لااقل علی پروین قدر علی انصارو میدونه...روزنامه نگارا هرچی می خوان بگن!
میای تو خونه تلویزیونو روشن می کنی.تو اخبار ورزشی میگه حقوق بازیکنان استیل آذین کسر شد.دوباره...می خوره به حالت!
فردا...
صبح عین آدم ساعت ۶ بیدار میشی چون حوصله حرف مفت راننده رو نداری.به امید اینکه امروز یه روز آروم برات باشه...خداکنه!
همین که مامانت زنگ می زنه به آژانس میری دم در که یارو دیگه معطلت نشه.
وایستا٬وایستا٬وایستا٬واستا
ته کوچه تون یه مدرسه راهنمایی پسرونه هست و پسرا گر و گر گله ای از کوچه میان و البته در بین راه لطفشون رو هم شامل حال شما می کنن.اختیار دارید!
-جیگرتو...!
-هه هه هه...نیگا کن...منتظر BFشه...هه هه...
-خوشگل برو تو ندزدنت!
-........
و تو در اون لحظات هزار بار آرزوی مرگ می کنی ...هیچ چیز واست بدتر از این نیست که از پسرای کوچیکتر از خودت متلک بشنوی! احساس می کنی جای پاهات تو آسفالت زمین فرو رفنه.از بس که واسه کنترل خودت فشارشون دادی...بالاخره آژانس میاد.خدا رو شکر دیروزیه نیست...خیلیم خوش برخورده!حدود ۴۰ سالشه...خوبه آخه جلو جوونا معذبی.
-به به!سلام!خوش اومدید خانوم...!
-(به سختی خودمو متقاعد می کنم که اخلاقش همینه...)خیلی ممنون
همین که راه می افته٬ضبطو روشن می کنه...
ـ تک و تنها/نشین اونجا/دنیا اینجوری بد نمی مونه.../بیا بامن/بیا با من/خدا مارو به هم می رسونه...
بی اختیار تو رو یاد کلیپش میندازه.یاد انصاریان که چقدر تو کلیپه با مزه بود و ریزلبی یه لبخند می زنی.همون آن٬چشت می افته تو آینه و یارو رو می بینی که در حالی که نیشش تا بناگوشش بازه به تو خیره شده...فوری خودتو جمع و جور می کنی و نیشتو می بندی تا حساب کار دستش بیاد...عجب آدمایی پیدا میشن! یارو می فهمه و آهنگو عوض می کنه:
-رنگ چشمات.../یادم نمیره/طعم لبهات.../یادم نمیره/خنده هامون...
اینجاس که تو از ترس رو به موت میشی.سعی می کنی جوری خودتو جا به جا کنی که دیکه از آینه نبیندت ولی بزودی متوجه میشب که تلاشت بیفایدس چون احتمالا خودش قبلا ساعتها وقت صرف این کرده که بتونه از اون آینه کذایی به همه جا شرف داشته باشه.
می رسی دم مدرسه...دو تومنی رو از تو جیبت در میاری که بهش بدی
-بفرمایید آقا
-قابل نداره عزیزم...باشه پیشت؟!!
-هان....چی؟؟؟؟؟ نه........خخخخواهش می کنم...
-میخوای بمونه؟ باشه ...حالا که اصرار داری...قابل نداشت!
فوری به سرعت برق و باد از ماشین می پری بیرون و خدا رو شکر می کنی که خلاص شدی...دم مدرسه هر چی از دهنت در میاد بارش می کنی و میری داخل...جواب امتحان فیزیک...آفرین!باعث افتخاره! ۳ از ۸!...
زنگ که میخوره از مدرسه میای و میری تو ایستگاه اتوبوس. ایستگاهشم شلوغه! بچه های مدرسه خودمون و دبیرستان بغلی با هم... اتوبوس بعد کلی مدت میاد ولی چه اتوبوسی؟همینجوریشم جا نداره...به زور بلیطو میدی به راننده و میری که سوار شی...قسمت زنا از mp4 هم گذشته واسه همین میری تو قسمت مردا کهmp3هستش و سرتو مینداری پایین و یه گوشه وای می ایستی. نصف دخترا ریختن مردونه...خودشم چه دخترایی!ماشا الله به دبیرستون بغلی!همه از دم ابروها نخ...صورتا بند انداخته!یه آن احساس کودکی می کنی...چند تاشون دوست پسرای گرامشونو ملاقات می کنن ومیرن می چسبن بهشون و ادا و اطوار هاشون موجب میشه که حالت به هم بخوره...در همین هنگام اتوبوس یه ترمز خوشگل می کنه و تو وقتی به خودت میای می بینی افتادی تو بغل ۶تا پسر...با فلاکت خودتو جمع و جور می کنی و یه ذره میری داخل تر که دستتو بگیری به میله که دیگه اتفاقای خوشگل نیفته...همین که میری قاطی پسرا...
-اوه...اوه...اوه..بابا مردم چه مایه دارن...بابا ساعت...بابا گوچی...پولدار...
-اوه اوه...کفشاشو...آدیداسه...اوووووو
-گفتم مایه داره!
اینا در حالیه که باد شدید از پنجره می زنه تو و قشنگ احساس می کنی که موهات در وضع اسفناکی بسر می برن...ولی از ترس افتادن جرات نداری دستتو از میله برداری.
-مقنعه!تو رو خدا مقنعه رو....دوباره چوروک مد شده؟
-آره...ایندفعه بجای مانتو مقنعه!
-موهاشو.....اینم مده؟ هر هر هر هر هر......هو هو هو هو ها ها ها ها
یکیشون از تو جیبش یه گوشی در میاره و آهنگ می ذاره:
اومدم خونتون.../برای خواستگاری/اومدم قلبمو.......
دیگه طاقتت تموم میشه...دم خونتون دکه نداره و اگه میخوای روزنامه بخری باید ۲ ایستگاه قبل پیاده بشی و پیاده بری...از دوستات خداحافطی می کنی و با تنه زدن و له کردن پای حدود بیست نفر٬موفق به پیاده شدن میشی.یه نفس عمیق می کشی و احساس می کنی دیگه از شر پسرا در امان هستی.یه نگاه به دکه اونور خیابون می کنی....زهی خیال باطل!مملو از پسرهای دبیرستانیه...
میری جلو و پول میدی و به یارو می گی :"یه روزنامه گل با یه اربیت لطفا" یارو حساب می کنه و باقی پول و آدامسو بهت میده ولی روزنامه رو خودت باید بری برداری و سخت ترین قسمت همینه آخه قسمت روزنامه های ورزشی توسط ۳۰ تا پسر محاصره شده و با اون صداهای نکره شون دارن بلند بلند درباره مسایل فوتبال کشور نظر میدن.طوری که صدات تو صداشون گمه...اول میخوای بیخیال روزنامه بشی و بری٬ولی بعد یادت میاد که پولشو دادی.واسه همین صداتو صاف می کنی:
-اهم...ببخشید
-اه....به خانوم محترم اومده بچه ها ... مگه نمی بینید؟برین کنار!
پسرا یهو ساکت میشن!مثل یه کلاسی که معلمش بیاد!و بدون استثنا بهت خیره میشن.چشمشون به دستته که کدوم روزنامه رو بر میداری و دارن توی مغز کوچیکشون دنبال متلک مناسب همون روزنامه می گردن...دستتو می بری و یه گل بر میداری...یهو عین TNT منفجر میشن:
-عجب... بابا باحال...
-بابا فوتبالی...
-اوه اوه دخترای فوتبالی...
-هه هه هه...خانومای کارشناس...
-بابا ورزشی...بابا اسپورت...
زود رد میشی و از جلوشون میری.تقریبا خلاص شدی...روزنامه رو خریدی٬ولی باید۲ ایسگاه پیاده روی کنی...عب نداره!به خودت امید میدی...ولی بازم توی راه هرکسی می بیندت یه تیکه ای بارت می کنه.کفرت درمیاد.بابا آخه مگه دخترا نمی تونن فوتبالی باشن؟
می رسی خونه و بدون اینکه حتی کفشتو در آری٬به روز نامه توی دستت حمله می کنی(قبلا توی راه به آدامسه حمله کردی!) . هی صفحه هاشو اینور اونور می کنی...تا اینکه قسمت مورد نظرت رو می یابی...بله...حتما امروز یه خبر خوبی درباره انصاریان داره... وقتی تیتر رو می خونی٬روزنامه کم مونده از دستت بیفته:پروین: انصاریان به ما خیانت! کرد.بله. اینم از چیز خوب٬همین یکیو کم داشتیم... یه قسمتاییش که یادمه رو می نویسم:
...پروین که همیشه چشمش را به روی سوگلی!! های تیمش می بست٬این بار برای آرام کردن جو تیم حسابی از خجالت انصاریان در آمد.و در رختکن به بازیکنان استیل آذین گفت:شنیدم بعضی ها پول می خواهند؟من(...)خودم را هم به شما نمی دهم چه رسد به پول!
...پروین:آقای انصاریانِ(...)تو به ما خیانت کردی!تو که مصدوم بودی چرا رفتی تو زمین بازی کردی و کمر تیم را شکستی؟
اینجا وقتی حرفای علی پروینو می خونی که حتی با سانسورش هم آدمو منقلب می کنه٬می فهمی که بقیه در مورد بددهنی علی آقا چی می گفتن!! و دو خط پایین ترش هم نوشته که اینا همش ظاهر سازی بوده و برای خوابوندن سرو صدای بچه های تیم...اینجاست که احساس می کنی مسایل فوتبال مملکت ما از سوالات المپیاد ریاضی هم پیچیده تره...اینجاست که واقعا احساس می کنی حالت داره از همه چیز به هم می خوره...از خودت و از بدبختی هات...و آرزو می کنی که ای کاش هیچوقت فوتبالی نبودی...
+
نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 8:27 PM توسط زهرا
|