|
باز این چه شورش است... باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدسیان که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید و آسمان و زمین و نور مشرقین پرورده کنار رسول خدا حسین(علیه السلام) فرا رسیدن ایام محرم و خصوصا "تاسوعا و عاشورا"ی حسینی رو به تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم این ایام خیلی عزیزه امیدوارم هر حاجتی که دارید بر آورده بشه. انشاالله... ما رو هم فراموش نکنید التماس دعا یاعلی مدد + نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 5:58 PM توسط زهرا |
زود رفتی، خیلی زود... آیدین رفته، برای همیشه... دیگه نیست! توی دنیای خاکی ما... دیگه نیست که 3 امتیازی بزنه، دیگه نیست که با صمد کل کل کنه، دیگه نیست که بخنده... واسه هیچ کاری دیگه نیست... دیگه نیست که حلقه ی بسکت با دستاش بلرزه. آره حلقه ی بسکت هم مثل ما داره حسرت حضورش رو می خوره. دوس داره فقط یه بار دیگه دست های آیدین لمسش کنه... ما 3تا که هنوز توی شوکیم... هر وقت فکر می کنم و سعی می کنم باور کنم بی اختیار اشکام سرازیر می شه. انگار ممکن نیست! نمی دونم باید چی گفت... بهتره یه کم از افتخاراتش در این 26 سال بگیم. 26 سالی که البته قرار بود 35 روز دیگه تموم شه و آیدین شمع های کیک 26 سالگیش رو فوت کنه... آیدین در سالهای 79 و 81 با ایران نارا در لیگ برتر به ترتیب دوم و سوم شد و در سال 83 با صباباتری نایب قهرمان شد. با صبا در سالهای 82 و 84 و 85 قهرمان لیگ برتر شد و مدال باشگاه های آسیا را کسب کرد و با تیم ملی مدال برنز و طلای بازی های آسیایی و جام ملت های آسیا را به گردن آویخت. به هر حال آیدین رفت تا به قول روزنامه ابرار ثابت کنه گلچین روزگار عجب با سلیقه است! آیدین نیکخواه ساعت 4 صبح جمعه تو کمربندی چالوس به دلیل برخورد ماشینش با گاردریل کنار جاده پر کشید تا ما،هم تیمی هاش، خونوادش و برادرش، یار همیشگی ش،ِ رقیبش، رفیقش رو تو آتیش تنهایی بسوزونه... و صمد انگار نیمه ش رو برای همیشه از دست داد... چطوری بدون اون تاب میاری؟؟ چطوری می خوای دست به توپ بشی؟؟ در تشییع جنازه این جوون رعنا، همه بودن، همه با چهره ای غمگین و صورتی خیس اشک... و مادرش، دکتر فرزانه ابراهیمی فخار تو عزای پسرش فریاد می زد: دیگه صمد رو با اسم کوچیک صدا نکنید، بهش بگید "آیدین صمد نیکخواه بهرامی" و پدرش، دکتر محمدعلی نیکخواه بهرامی، کسی که تمام بازی های پسراش رو تک تک دنبال می کرد، الان چی می کشه؟ به همه این عزیزان و همه ی دوست دارانش از صمیم قلب این درد بزرگ و لاعلاج رو تسلیت می گم... همه ی این حرفا تکراریه، همه می دونیم... ولی هر دفعه که به خودمون میایم و می بینیم داریم درمورد مرگ چه کسی صحبت می کنیم، تمام این حرفا مث یه سردردی که بغض تو گلوش گیر کرده توی ذهنمون چرخ می زنه... امکان نداره یه روز نبودنش توی قلبمون ثابت بشه، هرچقدر که ذهنمون این تلاش رو بکنه... من اگه جای زمین بودم، حتما از غم اینکه پیکر بی جون آیدین درونم دفن شده متلاشی می شدم... همه می دونیم که چه غم بزرگیه، ولی نمی تونیم منکر این باشیم که گذر زمان تنها تسکین دهنده قلب هاست. و من آرزو می کنم که گذر زمان این زخم رو روی دل ما، و مخصوصا صمد کهنه کنه تا بتونه راه برادر رو با استقامت ادامه بده... به هر حال جسم خاکی، برای همه ما از بین رفتنیه، اون چیزی که باقی می مونه یاد و خاطره هاست. همونطور که یاد خوبی ها، مهربونی ها و افتخارات آیدین مردنی نیست! "پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است...!" و پرواز آیدین یکی از زیباترین پروازهاست. و تنها دعایی که برای خودش می تونم بکنم اینه که روحش قرین رحمت الهی باشه، که با خصوصیاتی که همه ازش سراغ داریم و همینطور این همه دعا و سوز دل مردم ایرونی و غیر ایرونی حتما هست! و همینطور بهش تبریک میگم، که تا همیشه در اوج قلب ها، اوج افتخارات و اوج عالم پرواز می کنه... در آخر یه بیت از سلمان هراتی، شاعر جوانمرگ، که روزنامه خبر ورزشی چقدر به جا چاپ کرده: "که باور می کند در باغ ما داغ صنوبر را؟" و شعری از مرحوم قیصر امین پور که او هم همین چند وقت پیش از بین ما پر کشید: "حرف های ما هنوز ناتمام، تا نگاه می کنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی. پیش از آنکه باخبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود. آی، ای دریغ و حسرت همیشگی، ناگهان چقدر زود دیر می شود..." + نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386 11:30 AM توسط هدی |
|